#خاطره قسمت:1️⃣دو سه هفته قبل از عروسیام بود..بعد از چندین ماه از لبنان آمده بودند که باخانواده در منزلشان خدمت ایشان رسیدیم...حدود یک ساعتی کنارشان نشسته بودم و به صحبت هایشان که بیشتر رنگ و بوی توصیه و وصیت میداد گوش میکردم...🔴#ادامه_ویرشت👇🏻 موقع رفتن بود و باید قبل از غروب کاری انجام میدادم...بلند شدم و با ایشان مصافحه و خداحافظی کردم...داشتم میرفتم که یادم افتاد ممکن از به دلیل شرایط امنیتی یا هر دلیل دیگری فرصت دیداد مجدد با ایشان فراهم نباشد...
خدمتشان گفتم عموجان حدود سه هفته دیگر در فلان تاریخ و فلان تالار مراسم عروسی برگزار میشود و خوشحال میشم اگر حضور داشته باشید..گفتند بعید میدونم ایران باشم اما اگر شد حتما...🌹
گذشت و روز عروسی مهمان ها هم آمدند...دنبالشان گشتم نبودند..مجلس به پایان رسید که همسر ایشان آمدند و بعد از احوالپرسی گفتند عمو زنگ زدند و گفتند بنا به شرایط امکان حضور نداشتماما به یادتان هستم..عروسی را تبریک میگم❤️
01:05 - 17 May 2026