جمعه ۲۰صفر۱۳۹۶هجری قمریجمعه ۱ اسفند۱۳۵۴هجری شمسیپدرم،که ذکرش چون رودبی‌پایان جاری بود، به قدمگاه نرسید. #ذکر،جای گام‌هایش را گرفت، و خانه، #محراب خاموش او شد. مادرم،با وضوی همیشگی، مرا برد از پرسوق تا مارون‌رود، بر تپه‌ای که خاکش بوی #عهد می‌داد، ایستادیم. و سکوت،#زیارت را کامل کرد.
سال‌ها گذشت، چهل سال سنگین، تا عصرگاهی که مادر گفت: «میر حنیفه، پس از آن اربعین، چهل روز، روزه‌ی #سکوت گرفت. نه سخنی،نه نغمه‌ای، جز شیرینی خاموش زیارت.» من مانده‌ام با خاطره‌ای بی‌تصویر، اما دلی پر از سنگینی عهد.که هر اربعین، از هر بلده ای تا نینوا، در سکوت، دوباره راه می‌رود.
روایت #اربعین۱۳۵۴همه‌چیز از اربعینی دور آغاز شد. سال ۱۳۵۴، وقتی جهان هنوز ساده‌تر می‌نمود و دل‌ها به ریسمان نازک #ایمان گره می‌خورد. در آن سپیده، من و مادرم سیده‌ای دائم‌الوضو،راهی شدیم. نه برای دیدن، که برای شنیدن آن‌چه چشم نمی‌بیند و دل می‌داند.من کودکی بودم با جیب های خالی از خاطره
و سینه‌ای پر از ناگفته.او فانوسی بود که راه را نه با نور، که با #طهارت دست‌هایش روشن می‌کرد.راه از پرسوق گشوده شد. جایی که نامش بوی بازار کهن می‌داد و خاکش رد گام‌های آیین را در خود نهفته داشت.نسیمِ مارون‌رود می‌وزید.رودی که نه فقط آب، که هوای عهدهای نانوشته را می‌برد و بازمی‌آورد.#رمضان
ما چونان پرگار، از رود آغاز کردیم و به رود ختم.گویی زیارت، دایره‌ای است که مرکز آن دل است و پیرامونش گام‌های آرام مؤمنان.(سایه‌ی مادر و وضوی همیشه)مادرم، آن سیده‌ی دائم‌الوضو، در هر قدم، طهارت را چون دعایی زیر لب حمل می‌کرد.وضوی او فقط آب بر دست و صورت نبود.آیینی بود که خاک را نرم می‌کرد و راه
را از خشونت سنگ می رهانید.من در سایه‌ی او می‌رفتم.کودکی که هنوز #معنای_اربعین را نمی‌دانست،اما می‌دید که چگونه هر قطره آب، به یاد بدل می‌شود و هر یاد، به مهر.(قدمگاه بر بالای تپه،برای آن اربعین #نزدیک_ترین_مکان_به_نینوا بود. )بر بلندای تپه که رسیدیم، #سکوت لباس سنگین‌تری به تن هوا پوشاند.
آن‌جا قدمگاهی بود.حرمتش نه از نشان، که از #آهسته‌ترشدن_گام‌ها دانسته می‌شد.کسی نامی نخواند، کسی نشان نداد. اما خاک، گویی به رازپنهان سال‌ها سوگ، آگاه بود. ما ایستادیم: نه برای توقف، که برای ادامه دادن با آهستگی بیشتر. زیارت همان است که راه را از شتاب می‌رهاند و دل را به مکث می‌آموزد.
عهدنخستینآنجا، عهدی نخستین در دل من نهفته شد.عهدی بی‌واژه، بی‌امضا، اما پیوسته. نه می‌دانستم چه باید بگویم،نه می‌توانستم چیزی بنویسم.کودک بودم وعهد،در من چون بذری خاموش نشست.بعدها فهمیدم: بعضی عهدها به زبان نمی‌آیند،چون ظرفیت‌شان از واژه بزرگ‌تر است.به هیأت آهی فروتن، به شکل سکوت،و...(ادامه دارد.)
10:31 - 18 February 2026



1 Reply

Profile picture of ‌🇮🇷ادب حضور‌
@rasmeazad27 February 2026
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت به غمـزه مسئله آموز صد مدرس شد