شاعر نمیگه چقدر بیمعرفتی چقدر نامردی فقط تو یه بیت خلاصه وار کل درد و غمش رو به زبون میاره و اینطوری میگه:رسمش نبود عاشق کنی اما نمانی پایِ من،مرهم که نه؛زخم شوی بر تكتك اعضایِ من.
شاعر این شعر چی کشیده که اینو گفته:🫠💔از چرخش روزگار دگر سیر شدماز روز و شبم خسته و دلگیر شدم مرگم نمی گیرد سراغی از من . .به گمانش ك جوانم ، بخدا پیر شدم
یه دیالوگی ك آنشرلی میگفت و من خیلی دوسش دارم خواستم شمام بخونید این تیڪشه:امشب تو فنجونایِ زیبا چای خوردیم و همه کنارهم نشستیم، خیلی خوش گذشت. ماریلا امشب فهمیدم یه آدم خیلی میتونه خوشبخت باشه حتی اگر تو یه زمستونِ سردباشه و موهاشم قرمز باشه!
بعضی از شعرا انگار دقیقااز تو دلت درومدن مث این: سخت است بخندی و دلت غم زده باشدهر گوشهای از پیرهنت نم زده باشدسخت است به اجبار به جمعی بنشینی وقتی دلت از عالم و آدم زده باشد..