دوش میآمد و رخساره برافروخته بود!تا کجا باز دل غمزدهای سوخته بود!رسم عاشقکشی و شیوه شهرآشوبی!جامهای بود که بر قامت او دوخته بود!جان عشّاق سپند رخ خود میدانست!وآتش چهره بدین کار برافروخته بود!گرچه میگفت که زارت بکشم، میدیدم!که نهانش نظری با من دلسوخته بود!#حافظ_قرآن