آقای حدودا ۶۰ ساله بستری بود.. میگفت یه پاش رو توی جبهه جا گذاشته..گفت سه تا آرزو دارم که یکیش هنوز براورده نشده..۱. سال ۶۹ دیدم پزشک هندی منو ویزیت کرد... آرزو کردم علم ایرانیا انقد زیاد بشه که پزشک خارجی نداشته باشیم ؛ که براورده شد..
۲. وقتی دانشمندای هستهایمون رو ترور کردن آرزو کردم بسرعت توی علم هستهای پیشرفت کنیم و خون همقطاران شهیدم پامال نشه.. که براورده شد..۳. آرزو کردم شهید بشم که......جمله آخر رو با یه نمه اشک و بغض مردونه میگفت... عید مبارکی هدیهاش کردم و گفتم عاقبتتون بخیر باشه..
11:10 - 8 February 2024