دامادم از بچه های راه آهن بود. یک روز بهش گفتم:امام خواسته همه برا جبهه کاری بکنیم، ولی من هنوز هیچ کاری نکردم. گفت:میتونی بری بیمارستان شهید کلانتری و از لبایای زخمی ها بشوری.
بلند شدم و چادر سر کردم. گفت:حالا با این عجله کجا؟ بدون معرفی نامه راهت نمی دن. گفتم:راهش رو پیدا می کنم. روایت زنان اندیمشک (شوکت ناطقی) از رختشویی در دفاع مقدس#دفاع_مقدس #زن_در_دفاع_مقدس 23:43 - 21 September 2024