««داستان کوتاه»»«پلاکِ جامانده در شریانِ مجنون»بوی گَسِ خون، با عطر تندِ بتادین و باروت در هم آمیخته بود. اورژانس صحراییِ «خاتمالانبیا»، جایی در چند کیلومتری خط مقدم شلمچه، شبیه به قلب تپندهای بود که در تبِ التهاب میسوخت. «لیلا»، با دستهایی که از شستشوی مداوم با مایع ضدعفونیکننده خشک و ترکخو…Show more
