خسته‌ام…مثل مسافری که در فرودگاه، هر بار اسم پروازش را می‌شنود و چند دقیقه بعد می‌فهمد: «کنسل شد.»ایستاده‌ام میان زمین و آسمان،چشم دوخته‌ام به تابلوها،به اعلان‌ها…به یک لحظه که شاید نوشته شود: «پرواز شما بالاخره انجام شد.»نمی‌دانم کی قرار است کارت پروازم صادر شود…یا اصلاً من برای پرواز ساخته شده‌ام یا نه.اما ته دلم، هنوز یک چیزی آرام نمی‌گیرد؛انگار باید از این زمین جدا شوم.سالیان سال است منتظر دیدن چشم‌هایی هستمکه بعد از رفتنشان، تازه “عزیز” شدند.اما بعد از شهادت آن عزیز،نفس کشیدن هم برایم سخت شده…انگار هوا کم آمده باشد، نه از دنیا—از نبودن.باورم نمی‌شود… ۴۹ روز گذشته.۴۹ روز از رفتن او…آنکه پدر بود، دلگرمی بود،و برای منی که از قافله شهدا جامانده‌ام،مثل آخرین ستون ایستادگی بود.حالا زمین برایم شکل ماندن ندارد…نه اینکه نخواهم،نمی‌کِشد مرا.فقط مانده‌ام…میان یک فرودگاه بی‌پروازو یک آسمان بی‌دعوت.مسافر جامانده aksdara#عشق #سفر #انتظار #شهادت
21:53 - 18 April 2026

10 Reactions
2095 Views