کرد کف زآب پر و برد به نزدیک دهانبود خشکیده زبان چون زعطش در دهنشجلوه گر گشت لب خشک برادر بر اوتازه شد اندوه دیرینه و رنج کهنشریخت آب از کف و لب تشنه برون شد زفراتسخنی گفت که آتش زده در جان سخنشگفت این شرط وفا نیست که من آب خورمسوخته زاده ی زهرا زعطش جان و تنش...
ای سرو روان خیز و به چشمم قدمی تازکت بار دگر باز...
21:43 - 23 June 2026