زن در چنبرهیِ بیماری گرفتار بود و رشتهیِ جان، بیامان از دستانِ نحیفش رها میگشت؛ در آن وداعِ غریب، جز عشق، متاعی برایش نمانده بود.مرد، با چشمانی لبریز از اندوه، به تماشایِ فروپاشیِ لیلیاش نشسته بود؛ گویی میدید که چگونه واپسین دمها، بیصدا در سینهیِ او حبس میشوند.
خواست تا واپسین طعام را به دستانِ خود به او پیشکش کند.زن، لقمهای تناول کرد؛ طعمی شور بر کامش نشست. لرزشی خفیف بر چهرهاش دوید، اما لبخندی گنگ، گویی از سرِ تسلیم، بر لب نشاند. مرد در تلاطمِ هراس، بیدرنگ برای یافتنِ جرعهای آب برخاست، اما دریغ که عطشِ جانکاهِ مرگ را، هیچ آبی سیراب نمیکرد.
بیقرار و آشفته بازگشت؛ گویی تقدیر، او را به سمتی دیگر خواند. ناچار، برای زدودنِ آن طعمِ شور از لبانِ لرزانِ معشوق، سر خم کرد و بوسهای بر لبهایش نشاندو اینگونه، در آن لحظهیِ میانِ هستی و نیستی، آن بوسه، هم نخستین بود و هم آخرین
10:02 - 29 August 2026