اولین بوسه³:
در میان رقص طلایی گندمزار غباری به حریم چشم زن نشست و او بی قرار همسر خویش را فرا خواند؛ مرد در جست و جوی دردی کوچک به نزدیکی جان رسید حایل نفسها در هم شکست و آن گاه کهزن پلک هایش را به نشانه ی تسلیم محض فرو بست مرد از کار خویش غافل گشت و در آستانه ی لبهای او، سکوت عالم را به میزبانی نشست.
آن بوسه نخستین خوشه ی طلایی عاشقی بود که در ضیافت گندمزار نه با داس که با طعم روح چیده شد.
به قلم خودم:)
12:33 - 30 August 2026



2 Replies

Profile picture of ‌🇮🇷Amirhossein seify‌
Replying to
در هیاهویِ خاموشِ ثانیه‌هاآنجا که واژه‌ها به پایان می‌رسندلب‌هایتسرخیِ طلوعی بودکه بر بومِ سپیدِ تنهایی‌ام نشست؛بوسه‌ایبی‌هیاهو، بی‌کلاماما به وسعتِ تمامِ حرف‌هایِ نگفته‌مانکه در گندم‌زارِ روحجاودانه شد.

Profile picture of ‌🇮🇷Amirhossein seify‌
Replying to
خیلی قشنگ بود 🥲😍