ای کاش باز در پیِ آن روزهای دورمیشد به وقتِ کودکیِ خویش پر کشیددر کوچههایِ خلوتِ سرشار از سکوتبا دوستانِ همنفس، تا به سحر دویدآن روزها که ترس نبود و دریغِ هیچجز سایهسارِ بازی و لبخندِ بیکرانمادربزرگ، سبزهبنانِ باغِ خویشمیکاشت با نوازش و با عشقِ مهربانافسوس! تازیانهیِ تقدیرِ بیامانبر جانِ سادهام چه تصادفها که زد به تیغیکباره پر کشید و فرو ریخت آرزوسهمِ من از بهار شد این رنج و این دریغدلتنگِ جادههایِ درازم، بدونِ شهرآنجا که جاده با قدمِ ما میشد آشناآنجا که زندگی نه به کالا، به خنده بودنه قصری از تجمل و نه بندِ رنگ و تاحالا منم، مسافرِ تقویمِ خستگیوا مانده در غبارِ زمان و شبِ فراقبرگرد، ای زمانهیِ بیغصه و سپیدبشکن سکوتِ سردِ مرا در میانِ باغ....Narges.M🩵
09:55 - 21 May 2026