این طرفها... دور تر از پلکهای خستهی پشتِ لانچرها...یکهو میبینی زنگ را میزنند و چند پلاستیک نان و دیگر مخلفات میآورند که لقمه بگیریم...قند توی دلمان آب میشود...حتی یک همچین کار کوچکی هم حالمان را خوب میکند.یکی سفره میاندازد.یکی نانها را برش میدهد و خمیر اضافهشان را برمیدارد و برای چندمین بار میگوید کولر را خاموش کنیم که نانها خشک نشوند.یکی دارد خیارشورها را آب میکشد و معتقد است بهداشتیتر است و سرکهنمک اضافهشان هم شسته میشود.یکی توی گوشی، دنبال مداحی حماسی مناسبی میگردد و تا پیدا نشود نمیگذارد کسی دست به چیزی بزند.یکی دو نفری با وسواس دارند اندازه میزنند و گوجهها را خرد میکنند.یکی هم بعنوان مسئول کِیفی دور و برمان پرسه میزند و نظارت میکند دستها شسته و چاقو ها تیز باشند و هر از گاهی میگوید فلان چیز کم و زیاد باشد که از خجالتش در میآییم.اینجا شوخیها و خندههامان، صلواتها و دعاهامان، عشق میشود و مینشیند کنار ساندویچهای کوچیک و سادهمان و فرستاده میشوند پشتِ دیوارها... توی خیابانها... سرِ چهارراهها... این طرفها، دور تر از پلکهای خستهی پشتِ لانچرها، افتاب میتابد... چون خدای حسینمحمدیها زنده است...| آوانا |✍🏻
02:17 - 3 May 2026