قرآنها را که پخش کردند، یک نفر ایستاد جلوی صف و صداها آرام گرفتند. صوت قران پیچید میان اسلیمیهای فیروزهای محراب و بعد رقصید میانِ الفهای ثلث آیتالکرسی کاشیکاریها.باد میزد زیر چادرِ گلصورتیاش و از این سمتِ مسجد پرواز میکرد آنطرف. دَمی کنار جامهری، مهرها را جابهجا میکرد و دمی دیگر میدوید میان صفها و گاهی زیرِ چادرِ مامان. نماز که تمام شد، از زیر پرده آمده بود قسمت آقایان. صفِ اول خودش را جا کرده بود پیش بابابزرگ.چند لحظه نگاهش به قرآنِ مقابل خودش بود و لحظهای دیگر به بغل دستیهایش. درمانده، میزد روی دستِ بابابزرگ، آیه پیدایش میشد. دوباره نگاهش پر میکشید توی صحنِ مسجد و دوباره آیات گم میشدند. | آوانا | ✍️ my own lens :)
18:17 - 4 May 2026