کلاس هشتم بودم عادت بوددورمیزجمع میشدیم درموردِنظام صحبت میکردیم .رفیقم از نظرحجاب ناقص بود ولی برگشت گفت من عاشقِ حاج قاسم سلیمانیم:)خیلی خفنه خیلی مردهنمیدونستم کیومیگه:)دوسالِ بعدحاجی رو زمانی شناختم که راس ساعت1:20دقیقه گفتن حاجی رو زدن انگاری قلبموازدست دادم:)حقاکه قلب بودیوجانم ز تن بردی:)
