" خانومِ نقطهچین"• ویرشت •
خانومِ... "شگون نداره اسمِ شما دهن به دهن بچرخه و عجالتاً به همین دو/سه نقطه اکتفا میکنیم."که هر موقع هرجا هرکی گفت: به چی فکر میکنی؟سکوت کردیم.سکوت یعنی همین سه تا نقطه خانومِ... شما هیچ میدونستین؟ پشتِ همین چندتا نقطهای که به جا اسمِ شما آوردیم؛دیوان دیوان حرف رو دلمون سنگینی میکنه..
اما خب خوبتر اینه که بریم سرِ اصل مطلب؛که این درددل ها دیگه دردی رو از دل وا نمیکنه... - اخ از دل ما _ که تارهای زلفهای شبرنگتون بردن و دارش زدن. البت که من از همون روز اول فاتحهشو خونده بودم قابل شما رو نداشت...اما آخه شما که زیبایین، شعر بلدین... شمایی که پیراهن چیندار که میپوشین
و دلِ ما چینوچروک میفتهدیگه چرا؟! شما دیگه چرا ما رو دلمرده کردین؟ د آخه چوبهٔ سیاه دار به چه جرمی؟ عاشقی؟بابا ما خاطرتون رو میخواستیم؛از شما که دیگه توقع نداشتیم.یه دل بود دادیم دستتون که اونم به موهاتون گره خورد و اصن نفهمیدیم کی و کجا رفت...
گره خورداا، گره کور!!!از اون گره کورا که به دستِ خانمجون هم وا نمیشن... خدا بیامرزشون. حال و احوال ما رو بعد شما که دید، دق مرگ شد!یه شب خوابید و صبحش از خواب بیدار نشد.._ ایشالا که هرچی خاک اونه بقای عمر شما باشه _داشتم میگفتم خانومِ... درسته؛
شما زیبایین، شعر بلدین اصلا انگار شاعرها شعر نوشتن که شما بخونین... وقتیهم که حرف که میزنین انگار از صداتون نور میتابه">پیراهن چین دار که میپوشین؛دلِ ما چینوچروک میفتهاَما ببینین:به جونِ خودتون قسمبه جونِ خودتونا(من جونِ شمارو همینطوریا قسم نمیخورم)
ما دیگه چشامون خشک اینقدر که انتظار کشیدیم.هی به این در و اون در زدیم که خانوم از راه برسن..اون موقع ها میگفتیم:دیر بیا، زود بیا، فقط بیا!. ولی این واسه قبلترها بود که دلِما نمرده بود؛ و هی نگاه میکردیم و چشای سیاهمون رو میدوختیم به در؛ بلکه شما از راه برسیاما نیومدی... نیومدی خانومِ...
حیقتش به تریش قبای ما بر خورد.حقاً و انصافاً درست نبود؛مارو همینطوری رها کنی به امون خدا ...ولی خودمونیما چی بهتر از رها شدن به امون خدا ؟!کاش تا ابدالدهر همینجا به امون خدا رها شده باشیم که کسی که به امون خدا رها شده باشه رها نشده...ملتفت هستین که چی میگم دیگه؟!ادامه: منشن:>
17:54 - 21 اردیبهشت 1405