1 August 2026
#یک_قاچ_کتاب📚📚📚 به طرفم حمله کرد، تعادلم را از دست دادم و از پله‌های طبقه اول پرت شدم. خدا رحم کرد دست و پایم نشکست! سرم گیج می‌رفت. حسین از پله‌ها پایین آمد؛ اشاره کردم، برگردد. می‌دانست هروقت من و پدرش دعوا می‌کنیم، او حق دخالت ندارد. صدای گریهٔ امیر از داخل خانه بلند شد. رجب به طرفم آمد؛
یه قاچ کم بود مشتاق شدم بقیه رو پی‌دی‌اف داره؟
09:15 - 1 August 2026

2 Views