بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِقصیدۀ انسان ، پایانی بر مجموعه ویراستهای کتاب ، دفتر انسان قصیده ای از فتحعلی علوی سوق ای اسم حق، که بر لب خاک آفریده شدای نفخ نور، که در دل گل رسیده شددر من دو رود روان است: خاک و آسمانیک رود به ساحت صبر، یک رود به باغ عقل
آیینهام، اگر زنگار نفس کم شوددر من تمام حضور تو مجسم شودبر میزبان امانت خویش غبار نیستگر عهد را به خون وفا محرم شودآزادم از هوس، چو اسیر حق شدمقربم زیاد شد، که به سیر حق شدمزیباست هرچه در حرم حلال میشکوفد ( به ضم حا )زشت است هرچه در حرم حرام میغلتد (به فتح حا )
ای قبلۀ قریب، من و راه دور عشقبا هر نفس شعاع، به هر قدم حضورسنگ نفس اگر شد، تو آب کرامتتبستان کنی که باغ، بشکفد از عبور#ختم_دعا ، عهد روشن وراه زیبا#نیت_روشن: پروردگارا، ما را از مدعیان دانایی به #اهل_حکمت بدل کن , از صاحبان زبان به پاسداران حق. #وفای_امانت: در سپید و سیاه روزگار، وفای به امانت را نصیبمان فرما. تا انسان باشیم، نه نامی بیکارنامه. #قرب_جاری: قلبها را به #یاد زنده بدار، قدمها را به #عدالت استوار کن، دستها را به #خدمت گشوده؛ و راه را به #زیبایی بیارای....التماس دعا 00:53 - 18 April 2026