صحرا را برف فرا گرفته بود و در چنان روزی ذوالنون عزم صحرا کرد.گبری از ایمان بی خبر را دید که دامنی ارزن به سر افکنده در برف می رفت و به صحرا روان بود. هر جا می دوید دانه می پاشید.ذوالنون گفت: ای دهقان زاده! در این پگاه از چه این ارزن می پاشی؟
گفت: برف همه جا را فرا گرفته و عالم در برف نهان شده، چینه مرغان در این دم ناپدید است. این چینه را برای مرغکان می پاشم تا شاید خداوند بر من رحمت آورد.ذوالنون گفت: چون تو ازخدا بیگانه باشی، از تو این را نخواهدپذیرفت.گفت: اگر نپذیرد، خدای این را ببیند؟گفت: بیند، گفت: همین مرا بس باشد.
سال دیگر ذوالنون به حج رفت، چشمش به آن گبر افتاد که عاشق آسا در طواف است. گفت ای ذوالنون چرا گزاف گفتی؟ گفتی او نپذیرد ولیک بیند؛ ولی هم دید و هم پسندید و هم نیک پذیرفت. ذوالنون از آن سخن در شگفت شد و از جای برشد. گفت: خدایا! چنین ارزان می فروشی؟ گبری چهل ساله را به مشتی ارزن از گردنش باز کنی.
دوستی خود را به دشمن می دهی و این را ارزان به ارزنی می بخشی؟ هاتفی از بالا او را آواز داد: هر که او را خواند، حق بود. اگر بخواند نه برای علتی است و اگر براند نیز نه به علتی است.#عطار 09:57 - 14 اردیبهشت 1405