-چرا جلسهی دیروز رو نرفتی بهمن؟! دستش را روی فرمان میگذارد و زیر لب ناسزا بارِ احمد میکند.دمدستی ترین دروغ را میگویم:-اون نگفت، خودم فهمیدم.آرنجش را روی لبهی شیشه میگذارد و سرش را روی کف دستش.-من چهار ماهه دارم همهی زندگیمو میذارم واست، به زمین و زمان میزنم، نذر و نیازای عجیب غریب
میکنم... که تو خوب بشی! اونوقت تو رو به قبله نشستی و منتظر مرگتی؟حس میکنم الان است که منفجر شوم و مراعات هیچچیز را نمیکنم.-من اصلاً برای تو اهمیت دارم؟ نگاهم میکند و کوتاه میگوید:-داری.دستم را به پایم میکوبم و از لجم بستنیِ توی دستم را از پنجره پرت میکنم بیرون.
-چه راحت حرف میزنی! انقدر اهمیت دارم که تاکید و اصرارِ منو روی پیگیریِ درمانت پشت گوش انداختی؟! پیش چشمهای غمزده اش داد میزنم و بغضم را رها میکنم.-مگه اون دکتر بی سوادت نگفته بود بهارِ امسالو نمیبینی؟ یههفته دیگه عیده!صورتم را با دست میپوشانم و پشت حصار دستانم نفس میکشم.
میخواهم وقتی پای امید را وسط میکشم، ناخنهای کبودش را نبینم.صدایم به تحلیل رفته وقتی که میگویم:-شاید دیدی بهمن،شاید موندی، شاید خوب شدی. بهخدا من خیلی نذر و نیاز کردم.اون نمکایی که توی مزار شهدا دادم ردخور نداره. اون شکلاتایی که توی هیئت افتاد تو دامنم حاجترواس. شفا میده. مرده رو زنده میکنه.
مچ دستم را میگیرد و پایین میکشد. چشمانش از پیش گود تر شده اما براق است. میدرخشد. مثل روز اولی نیست که توی آن اتاقک نمور دیده بودمش. آنجا انگار قبل از بهار مرده بود! -نذر کردم اگه تا یهماه دیگه خوب بشی بریم امام رضا. یه گوسفند نذر کردم که باهاش سور بدیم! با شصتش اشک هایم را پاک میکند و
لبخند میزند:-تموم شد؟ اجازه میدی من حرف بزنم؟سرم را به بالا تکان میدهم و اخم میکنم.-نمیخوام. میخوای روضه بخونی باز اعصابمو خرد کنی. صدای خندهاش توی ماشین اکو میشود.-پناه بر خدا، روضه رو که تو تا الان داشتی میخوندی! سرش را تکان میدهد و زمزمه میکند:-عجب آدمیه...
خندهام میگیرد. خودم را جمعوجور میکنم و قیافه میگیرم. دلم برای ناز کشیدنش تنگ شده.-دستتو بیار جلو.چشمی میچرخانم و دست راستم را جلو میبرم.-خنگول، دست چپتو!چشمغره ای میروم و دست چپم را جلو میبرم.-میخوای ببوسی از دلم دربیاری؟دستش را توی جیبش میبرد و جعبه قرمز رنگی بیرون میآورد.
23:39 - 27 May 2026