به حباب نگران لب یک رود قسمو به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشتغصه هم خواهد رفتآنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماندلحظه ها عریانندبه تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگزتو به آیینه،نه! آیینه به تو خیره شده ستتو اگر خنده کنی او به تو خواهد خندیدو اگر بغض کنیآه از آیینه دنیا، که چه ها خواهد کردگنجه دیروزت، پر شد از حسرت و اندوه و چه حیف!بسته های فردا، همه ای کاش ای کاش!ظرف این لحظه، ولیکن خالی ستساحت سینه، پذیرای چه کس خواهد بودغم که از راه رسید، در این خانه بر او باز مکنتا خدا، یک رگ گردن باقی ستتا خدا مانده، به غم وعده این خانه مده...
18:55 - 22 May 2026