کاش می‌شد برگردی..!
احتمالاً تنها دیکتاتوری بودی که وقتی آتش جنگ به سرزمینت رسید، اولین نامی که در فهرست فداشدگان نوشته شد، نام خودت بود... نه مردمی که به اجبار یا اتفاق سپر انسانی تو شده باشند.ظاهراً تنها دیکتاتوری بودی که اگر قرار بود خانه‌ای ویران شود، بیت خودت زودتر از خانه‌ی مردم آوار می‌شد.
احتمالاً تنها دیکتاتوری بودی که دشمنان، بیش از آنکه از قدرت نظامی‌ات بترسند، از این می‌ترسیدند که حتی مرگت هم نتواند باور مردمت را دفن کند.شاید تنها دیکتاتوری بودی که هیچ پناهگاه امنی برای روزهای سخت نساختی؛ انگار با خودت عهد کرده بودی اگر ماندنِ خاک ایران خون می‌خواهد، پیش از همه خون تو را بگیرد.
شاید تنها دیکتاتوری بودی که بعد از رفتنت، نه خزانه‌ای از طلا پیدا شد، نه قصری، نه حساب‌های پنهان و نه راه فراری برای روز مبادا... فقط خانه‌ای ساده که ویران شد، چند کتاب، عبا و عمامه‌ای که دیگر صاحبش بازنگشت و صندلی‌ای که انگار انتظارت را میکشید تا از در بیایی و به آن تکیه کنی.
ظاهراً تنها دیکتاتوری بودی که مرجع تقلیدِ میلیون‌ها آدم بودی و می‌توانستی با صدور یک حکم جهاد، همه‌شان را تبدیل به سپر انسانی کنی اما هیچ‌وقت از این امکان استفاده نکردی تا دیکتاتوریت را زنده نگه داری!
شاید تنها دیکتاتوری بودی که حتی آنان را که در میانه‌ی فتنه و آشوب جان باختند، از دشمنان این سرزمین جدا دانستی؛ نگذاشتی مرگشان ابزار کینه شود و باور داشتی بسیاری از آنان، قربانیِ فریب دشمن شدند، نه دشمنِ مردمشان.
شاید تنها دیکتاتوری بودی که حتی شناختن خانواده‌ات هم برای خیلی‌ها آسان نبود؛ آن‌قدر دور از هیاهوی قدرت که خیلی‌ها باید نام فرزندانت را جست‌وجو می‌کردند تا بدانند چند نفرند و چه می‌کنند. تو تنها کسی بودی که سال‌ها دنیایت میان خانه و محل کارت خلاصه شد؛ انگار تمام سهمت از زندگی، دل‌نگرانیِ ایران بود.
تو و خمینی کبیر، مسیرمان را برای همیشه تغییر دادید؛ آن‌قدر که به سختی به یاد می‌آوریم که از کجا به کجاها رسیدیم...و حالا که دیگر نیستی...دلم برای آقایی تنگ می‌شود که انگ دیکتاتور بر او می‌زدند اما آخرین امضایش را نه با جوهر، که با خونش پای سرزمینش گذاشت... 💔به امید دیدار آقای شهیدم.
21:58 - 4 July 2026