ساقی بده پیمانه ای ز آن می که بی خویشم کندبر حسن شور انگیز تو عاشق تر از پیشم کند زان می که در شبهای غم بارد فروغ صبحدمغافل کند از بیش و کم فارغ ز تشویشم کند
نور سحرگاهی دهد فیضی که می خواهی دهدبا مسکنت شاهی دهد سلطان درویشم کندسوزد مرا سازد مرا در آتش اندازد مراوز من رها سازد مرا بیگانه از خویشم کندبستاند ای سرو سهی! سودای هستی از رهییغما کند اندیشه را دور از بد اندیشم کند#رهی_معیری