امروز مهمونی خدا شروع شد و این چیزایی بود که توی شهر دیدم:۱. یه سرباز راهنمایی و رانندگی از مغازه نزدیک محل پستش آب معدنی خانواده خریده بود و همینجور که داشت به سمت چهارراه میرفت رفع عطش میکرد.۲. کنار غرفههای شهرداری جلوی پارک دانشجو، یه غرفه ساندویچی هست که دیواراش با مشمای شفاف درست شده بود و