رمضان که نزدیکتره رو بطرز عجیبی یادم نیست، ولی دوازده روزه رو خوابگاه بودیم، یادمه تو کل راهرو خوابگاه همه مامانا اومده بودن دنبال بچه هاشون وسیله هاشونو میبردن ولی ما تو اتاق عین خیالمون نبود، داشتیم ورق بازی میکردیم 😂بعد همون شب رفتیم بیرون رو حیاط، دیدیم جدی جدی جنگنده و پدافند بالا سرمونهه
خیلی شب عجیبی بود.دیگه وقتی دیدیم داره جدی میشه و به چشم خودمون جنگو دیدیم یکم جدی گرفتیم و اندازه یه کوله چمدون کوچیک وسیله برداشتیم، و بابای یکی از هم اتاقیام مارو برد شهرمون.
سر جنگ رمضان همه داشتن با هول و ولا فرار میکردن چون نزدیک دانشگاه رو زده بودن و همه ترسیده بودن بعد ما داشتیم تند تند سریال دانلود میکردیم که اگه نت ملی شد بی سریال نمونیم.