اوایل، وقتی از چیزی ذوقزده میشدم، وقتی چشمهام برق میزد و کلمهها با عجله از دهانم بیرون میریختند تا چیزی را که دوستش داشتم برایش تعریف کنم، فقط نگاهم میکرد...ساکت مینشست، لبخند میزد و میگفت:«خوشم میاد وقتی اینجوری با هیجان توضیح میدی.»آن روزها فکر میکردم دوست داشتن یعنی همین؛