با کاروانِاز خراسان تا فلسطین🏴اوّلین حضورَم در بزرگترینراهپیمایی عالَم، قَدم گذاشتن درمسیرِ عاشقی بود، هَمان راهی کهخاکَش بوی بِهشت میدادنزدیکِ کَربلا بودیم،در سَرزمینی به نامِ هِندیه،در مَنزلِ یکی از خادمین مَواکبِعَراقی منزل کردیم؛ مَردیبهنام اَبوحاتَم ...
با لَبخَندی اَز جِنس ایمان،گفت از نَسلِ مالِکِ اَشتر است،و شَجَرهنامهای داشت که ایننَسَب را گُواهی میدادچشمانَش میدِرَخشیدوقتی از جَدَّش سُخَن میگفت؛گویی صِدای مالِک در جانَش طَنین داردشَب، پَرچمهایِمان راگوشهای از نَخلِستان سِپُردیم،نَخل ها آرام گِرفته بودَند،
اِنگار که آنان نیز زائِرَنداَبوحاتَم ما را به سُفرهایدَعوت کرد که جُز بَرکتِ اِلهیچیزی در آن نبود، پس از شام بهروضه نِشَستیم، هِیئَتی بیاِدّعا،دَر سایه سارِ نَخلها و زیرِ سَقفِ آسماندَر خانهیِ فَرزندِ مالِکِ اَشتَر،شَب را به صُبح رِساندیم، خانهای
کاهگِلی، دَر دِلِ نَخلِستانی فُروتَن،دَر روستاهایِ اَطرافِ اَلهِندیهسَحَرگاه، صِدای اَذانِ اَبوحاتَمبیدارِمان کَرد، نَماز خواندیم، سِپَسصُبحانهای ساده اَمّا سَراسَر عِشقلَحظهیِ وِداع به سُراغِ پَرچمهارَفتیم، هَمه گِره خورده بودَندزَنان وَ دُختَرانِ خانه،
دَر سُکوتی عارِفانه، تَکتَکِ پَرچَمها رابَرایِ حاجاتِ دِلِشان گِره زَده بودندوِداعی تَلخچَشمانی اَشک آلوددِلِ اَبوحاتَم اَمّا طاقَت نَداشتراه زیادی را به دُنبالِ ما آمَداَشکهایِ بیموقِع اجازِه نمیدادَنددُرُست ببینَد و بُغضِ در گَلو نیز،مَجالِ خُداحافِظی نمیدادآبان ۹۷سعید عزتی
14:21 - 5 August 2025