یک نگاه :ی روز بابام اومد خونه و سه تا سیخ کباب اورد( همون اول خودش و مادرم گفتن نمیخورند )من و داداشم کبابا رو با هم نصف کردیمیک دونه واسه من یکی واسه اونسر نصف کردن کباب سومی چاقو رو دادم داداشم گفتم نصف کن بخورمبعد زل زدم ببینم دقیق از وسط نصف میکنه....
هی نگاه میکردم ببینم نصف بزرگتر چی میشه...اگه موقع نصف کردن نصف بیشتره رو میداد ب من میگفتم چقد داداشم آدم حسابیهاگه خودش برمیداشت کینه میکردم ازش میگفتم چقد خودخواه نفهمه...یادم میموند ک ی جا تلافی کنم بعد ک بهش فکر میکردم اخمالو تر میشدم چون هی تو مخم ب خودم میگفتم مقصرا اینان:داداشم چون..
خودخواههبابام چون کباب زیاد نگرفته..یعنی مقصر من نیستم هیچ موقع؟شاید مشکل منم اصلا؟!منم ک لنگ نیم سانتِ کبابمعلاقه مندیم و کینه ورزیم !منم رابطه هام رو بر اساس غذام مشخص میکنم منم ک با ی اتفاق در مورد بقیه هر فکری میکنم اصلا دیگه بگذشته نگاه نمیکنماصلاً حواسم نیست ک بابا مامانم بخاطر منه ک
میل ندارندراستی ب خودم چرا فکر نمیکنم اون لحظه ها همش میریزم رو بقیه همه چیو که من چرا ؟ همه چی رو فقط بر اساس حال خودم میچینم و میبینمبر اساس راحتی خودمبر اساس علایق خودمرفاه خودملذت خودمچرا من تو خودم گیر کردمانفرادی شده سلول ب سلول تنمخود من در خود من در خود من زندانیست...
05:09 - 19 May 2026