ارژنگ پسر خوبی بود تا اینکه رفت کانادا بسوی زندگی بهتر اما چون در کانادا یک راننده بود وضع زندگیش خراب شد و دنیا براش تیره و تار شد کسی هم که برای دیدن خرچنگ عه ببخشید ارژنگ و تئاتر پولی نمیده تا اینکه بدبخت شد... اما ناگهان شخصی از اسراعیل با او تماس گرفت و گفت چند میگیری خزعبلات بگی؟