دستهایت دستهایم را نمیگیرد ولیچشمهایت چشمهایم را هوایی میکند !
@Mah_71010 مرداد 1405Replying toدستهایت دستهایم را نمیگیرد ولیچشمهایت چشمهایم را هوایی میکند !
@Zahra_khanoom110 مرداد 1405Replying toدر وصف ِ وجودت چه بگویم ؟ چه نگویم ؟چشم و لب و قد تو چنین است و چنان است . .
@Mah_71010 مرداد 1405Replying toتو هم دلتنگی و هم بیقراری در خیالاتم ؛تو من را دوست داری ، عاشق این احتمالاتم : ) . .
@Zahra_khanoom110 مرداد 1405Replying toمثل یک معجزه ای علت ایمان منیهمه هان و بله اند و شما جان منی.
@Nothings10 مرداد 1405Replying to andیک پنجره غبار نشسته به جانِ من بعد از تو سالهاست تماشا نمیشوم.!"
@Mah_71010 مرداد 1405Replying to andمن آنقدری که مغرورم نمیفهمم حسودی را،ولی تا دیدمت گفتم، چه میشد پیرهن بودم؟
@Nothings10 مرداد 1405Replying to andما در این شهر پی سیرت زیبا بودیم هر که دیدیم فقط صورت زیبا دارد."
@Zahra_khanoom110 مرداد 1405دنیا همه اش مال شما شاد بخندیدما چشم از این عالم بی قافیه بستیم . .
@Nothings10 مرداد 1405Replying to andمزن به نقش خود گمان، ز سرگذشت این و آنبرای دیگران چرا؟ برای خویشتن بمان.."
@Zahra_khanoom110 مرداد 1405نکند دست کسی دست تو را لمس کندکاش این دلهره اینقدر دل آزار نبود ..
@Nothings11 مرداد 1405Replying to andدر تکاپوی نگاهت چه عبث غرق شدمقصه ی فاصله ها نقطه ی پایان تو بود"
@Nothings11 مرداد 1405Replying to andز تمام بودنی ها تو همین از آن من باشکه به غیر با تو بودن، دلم آرزو ندارد.."