شب تولد، تنها، جنگ و بمب ... غربت تهرانشاید خواست خدا همین است...آغازی که با تنهایی کامل میشود
آستانهی چهلسالگی؛ فصل تازهی منفردا که شمعهای تولدم روشن میشوند، قدم به ۴۰ سالگی میگذارم؛ به مرزی که پشت سرش انبوهی از روزهای تکرارنشدنی جا مانده است. روزهایی که گاهی با لبخند آغاز شد و با بغض تمام شد، گاهی هم از دل سختیها نور کوچکی بیرون زد و راه را نشانم داد. حالا میفهمم زندگی بیشتر از آن…Show more
