خدایا…در این دنیا که نشد، چشمانم به دیدن هر روزه‌اش باز شود، دستانم از لمس ساده‌اش خالی ماند و سهم من از او، تنها همین حسرت همیشگی بود. می‌دانم که تقدیر، واژه‌ها را جور دیگر چید، راه‌ها را از هم جدا کرد و میان من و او دیواری از قوانین و نشدن‌ها کشید.حالا که روی این خاک، بی‌پناه و خسته ایستاده‌ام، تمام تمنایم را در یک جمله خلاصه می‌کنم:ای کاش اجازه بدهی آن دنیا، بدون هیچ سوالی با او زندگی کنم.بدون سوال از اینکه چرا قلبم پیش از ایمان به تو، به او ایمان آورد.بدون سوال از گناه دوست داشتنش در خفا و اشک‌هایی که روی سجاده‌های شبانه نثار کردم.بدون سوال از دیوانگی‌های عاشقانه‌ای که مرا از زمین کند و تنها به هوای او زنده نگه داشت.پروردگارا…مگر نه اینکه بهشت تو جای رسیدن است؟ مگر نه اینکه آنجا “هیچ سخن بیهوده و گناه‌آلودی نمی‌شنوند”؟ پس بگذار دیدار ما بیهوده نباشد. بگذار یک عمر سکوت و صبر، آنجا به یک نگاه رها شود. فقط یک گوشه از ملکوتت را، نه از آنِ حوریان، نه از آنِ قصرهای زرین، فقط یک اتاق کوچک که او باشد و من، و تو که نجوا کنی: “بمانید، بی‌هیچ بازخواستی.”من در این دنیا آنقدر برای نخواستنش دلیل تراشیدم، آنقدر با عقلم جنگیدم، آنقدر از خودم سوال پرسیدم که دیگر توانی برایم نمانده. حالا از تو می‌خواهم که در خانهٔ ابدی‌ات، تنها مرحمی بر زخم این انتظار طولانی بگذاری. سوال را فقط برای این دنیای فانی بگذار؛ در باقی عمر جاودانه، بگذار بی‌حساب و بی‌کتاب، تنها با او باشم.
Hame On Rooza (Live)
Reza Sadeghi
01:50 - 21 May 2026

4 Reactions
909 Views