هر سال که به محرّم می‌رسیم، یک‌بار دیگر داستان را از اول می‌خوانم.خیلی منتظرم؛ منتظرم که ماجرا برای یک سال هم که شده عوض شود، تا کمی دل از این همه غم آرام بگیرد.
هر سال با دقت می‌خوانم و گوش می‌دهم، شاید روایتی تازه بشنوم؛ این‌که ظهر دهم باران زد، مشک پاره نشد، به علی‌اصغر آب دادند، یا در حاشیه کتابی نوشته باشند رقیه از دوری بابا دق نکرد...اما روضه همان روضه است؛ هر سال تکرار می‌شود، فقط با این تفاوت که امسال خیلی از داغ‌ها را چشیده‌ایم.
و دوباره، به قول آقای نریمانی، غمِ روضه‌ات را می‌خورم...غصه‌دار می‌شوم وقتی می‌بینم ماجرای تو هنوز هم هر سال تکرار می‌شود؛ هنوز هم زیر دست و پا می‌مانی.بیا و امسال داستان را عوض کن؛ طوری بنویس که ظهر دهم، از داغ علی‌اکبر، محاسنت سپید نشده باشد.
از کاروانی که چند شبی مانده به صحرا برسد، از خیمه‌هایی که این بار بی‌داغ و بی‌عطش بمانند، از قصه‌ای که پایانش به غربت نرسد...بیا و امسال داستان را جور دیگری بنویس...
16:04 - 11 June 2026

1036 Views