ساعات زیادی به این فکر کردم که حالا که چی ؟ مثلا حالا تو دوستش داشته باش ، خب او چه کند ؟ حالا اصلن او چرا باید تو را یادش باشد مثلا ؟ حقیقتا جوابی نبود ، برای هیچ کدام ، ولی ؛ باز هم دوستت دارم .
کاش حالا که باران میبارد ، با لبخند بر زیر قطرات آن بازی میکردیم و شعر میخواندیم . نه اینکه من اینجا به تو دلتنگ و تو در ناکجاآباد حتی من را به خاطر نداشته باشی ..!:)