حوالی ساعتِ دو و بیستدقیقهی ظهر است. بیصبرانه منتظر به صدا درآمدنِ زنگ مدرسهام. دیشب وسایلم را آماده کرده بودم، تلفنم را گوشهای کیف، مخفی کرده بودم و ذوقی عمیق داشتم برای هیئتِ شمسِ هشتم امامت، علیبن موسیالرضا :)زنگ که میخورد، رو به بچهها میگویم:- بدوید برسیم به مترو!