من همان روز ،که بر دل ترَکَش را دیدم زوود هنگام،ولی رازِجهان ،فهمیدم تَرک اندر ترک افزود جهان بر سینه با همان حال به غم طعنه زنان خندیدم خونِ دل اشکِ روان شد،ز چشمم افتاد تا بدان نقطه رسیدم ،زبان برچیدم حزن و اندوه به سر زد به لب آمد،برگشت من از آن عمق نگاه دگران ترسیدم