گاهی دلم میخواهد سرم را بر شانه امنترین آدمی که میشناسم بگذارم و تمام عواطف مختلفی که در طول روز تجربه کردهام را به او بگویم!دربارهی بیارتباطترین موضوع با او ساعتها صحبت کنم! گاهی اوقات که دلم میخواهد گریه کنم، اشکهایم را پاک کند و بوسهای بر پیشانیام بنشاند و بگوید:«صبور باش درست میشه!»
اما مشکل اصلی این است که آدم امنی در اطرافیانم سراغ ندارم!یعنی هستند، اما با آنها نمیتوانی دربارهی تمام دغدغههایت صحبت کنی..و در نهایت من میمانم و تاریکی شب و حرفایی که تبدیل به اشک شدند و خدایی که از رگ گردن به من نزدیکتر است:))_مِرسده
02:09 - 12 April 2026