جهان،مثل کتابی بود که صفحههایش را باران ورق میزد.و منجملهای بودم که وسط خواندن،از معنا افتاده بود.نه مرگی در کار بود، نه زندگی؛فقط مکثی طولانیمیان دو نفسِ فراموششده.…Show more
iriجهان،مثل کتابی بود که صفحههایش را باران ورق میزد.و منجملهای بودم که وسط خواندن،از معنا افتاده بود.نه مرگی در کار بود، نه زندگی؛فقط مکثی طولانیمیان دو نفسِ فراموششده.…Show more
در ایستگاهِ آخرِ شب،مردی ایستاده بودبا چمدانی پر از «اگر».باران میبارید،اما خیابان از او خیستر بود.گفتند:«زمان همهچیز را درمان میکند...»ولی هیچکس ندید…Show more
🎻✨ یک نوستالژی بیکلام، از خاطرههای دور… از زنده یاد مهستی بازسازی با ویولن و گیتار الکتریکآهنگساز: میلاد درویشیانMiladdarvishyan1021Miladdarvishyan
قبری کنار جاده، بیسنگ، بیاسم، بیشمع.روزها از رویش رد میشوند و شبها کسی نیست حتی برای یک فاتحه وایستد.نکند تمام تلخی جهان همین باشد؟نه اینکه کسی نبود،که کسی نپرسید «برای چه تنها شدی».✍️ میلاد درویشیان
کودکیات را در چمدانی بستند که هیچگاه باز نشد.حالا بزرگ شدهای با قامت یککلمه حسرت.و بدترین فریب این است:فکر میکنی انتخاب کردی، درحالیکه فقط یاد گرفتی راحتتر تسلیم شوی.✍️ میلاد درویشیان
آدمها نفس را امضا میکنند، اما زندگی را سالها پیش پس دادهاند.خانه پر از صداست، کسی نمیگوید «دوستت دارم».زندهای، اما کسی نفسهایت را نمیبیند.✍️ میلاد درویشیان
پشت هر سکوتی، جنازهای دفن شده که اسمش را فراموشی نگذاشتهاند.کسی که میرود، یک بار میمیردکسی که میماند، هر روز صبح با تابوت خاطرهها از خواب بیدار میشود.و تراژدی این استهمه فکر میکنند مرده همان است که نیست،غافل از اینکه زنده همان است که هیچوقت دیگر نفس عمیق نمیکشد.✍️ میلاد درویشیان
بر سر سجاده، جامی از نگاهت خوردهاممست بودم، مسجد و میخانه را گم کردهاممن نمازی بیوضو، با عشق تو خواندم، ولیقبلهات را جای محراب و اذان گم کردهام✍️میلاددرویشیان
شاید مردن یعنی همینعقربهها بچرخند، اما تو دیگر برای کسی تیکتاک نکنی.مادر رفت و ساعت روی میز ماند.اما حقیقت تلختر این است:گاهی خودِ ماندن، سختترین نوع رفتن است.✍️ میلاد درویشیان
خطای دید است اگر فکر میکنی سکوت همان فراموشی است. حقیقت این است: صدایی که نمیشنوی، هنوز در استخوانت پیچیده.✍️میلاددرویشیان
زندگی اتاقی بود با یک صندلی خالی. سالها به آن خیره شدی، باورت نمیشد کسی که روی آن مینشست، نفس نمیکشد. تا روزی که ناگهان فهمیدی ته آن صندلی، هیچوقت کسی ننشسته بود. تمام این سالها، خودت بودی و سایهات.✍️میلاددرویشیان
نه فریادی بود، نه اشکی. فقط تلفنی که زنگ زد و دیگر کسی جواب نداد.پدر آن طرف خط چیزی گفت، اما تو دیگر گوشی را روی میز گذاشته بودی.مرگ همیشه بلند اعلام حضور نمیکند؛ گاهی فقط یک پیامِ نخوانده میماند.✍️میلاددرویشیان
چشمهایش را بست ساعتی که پدر هدیه داده بود، روی میز ایستاده بودعقربه ها بیحرکت، انگار نفس کشیدن را هم فراموش کرده بودندنفسهای مادر روی شیشه ی پنجره آخرین مهی بود که اتاق را ترک میکرد. دستش را دراز کرد، اما مادر دیگر هیچوقت آهسته نگفت.ساعت ایستاد. مادر رفت. و او ماند با نفسی که دیگر به کسی نمیرسید.