من از زمانیکه قلب خود را گم کرده است می ترسممن از تصوّر بیهودگیِ این همه دستو از تجسّم بیگانگیِ این همه صورت می ترسم.من مثل دانش آموزیکه درس هندسه اش رادیوانه وار دوست می دارد، تنها هستمو فکر می کنم که باغچه را می شود به بیمارستان بردمن فکر می کنم …من فکر می کنم …من فکر می کنم …
و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده استو ذهن باغچه دارد آرام آراماز خاطرات سبز تهی می شود.
21:54 - 25 August 2026