هیچ سنگی را برنداشتند مگر زیر آن خون سرخ تازه بود.. کسی در لشکر آمد و فریاد میزد. او را از فریاد منع کردند. گفت چگونه فریاد نزنم و حال آن که میبینم رسول خدا را... میترسم بر اهل زمین نفرین کند و من با آنها هلاک شوم. آنها با یکدیگر گفتند دیوانه است او جبرئیل بود.. کتاب آه صفحه ۴۱۰ #شب_زیارتی
