صبحدمی با جناب #حافظ؛دارم امید عاطفتی از جانب دوستکردم جنایتی و امیدم به عفو اوستدانم که بگذرد ز سر جرم من که اوگر چه پریوش است ولیکن فرشته خوستچندان گریستم که هر کس که برگذشتدر اشک ما چو دید روان گفت کاین چه جوستهیچ است آن دهان و نبینم از او نشانموی است آن میان و ندانم که آن چه موستدارم عجب ز نقش خیالش که چون نرفت؟!از دیده ام که دم به دمش کار، شست و شوست!بی گفت و گوی زلف تو دل را همی کشدبا زلف دلکش تو که را روی گفت و گوست؟!عمریست تا ز زلف تو بویی شنیده امزان بوی در مشام دل من هنوز بوستحافظ بد است حال پریشان تو ولیبر بوی زلف یار پریشانیت نکوست