«داستان کوتاه» ««آیینهای که هنوز بوی باروت میدهد»»آبِ حوض را تازه عوض کرده بودم. ماهیهای قرمز، بیخبر از آشوبِ این دل، لابلای رقصِ نور و برگهای تازهریختهی درختِ نارنج چرخ میزدند. دستم توی کاسهی آبِ سرد بود، اما درونم کوره میسوخت.از همان روزی که نامهاش رسید—همان کاغذِ تاخورده که گوشهاش بوی نمِ هور و نیهای سوخته را با خود آورده بود—خانه دیگر آن خانهی قبلی نبود. یحیی در کلمه به کلمهی آن سطرها نفس میکشید؛ وقتی نوشته بود: «مبادا کمر خم کنی… روسریِ سیاه سر نکن…»من روسری سیاه سر نکردم.چادرِ سفیدِ گلدارم را پوشیدم؛ همان که روز عقدمان با لبخندِ کمرویش گفته بود: «زینب، این گلها روی سرت مثل بهارنارنجهای حیاط بعد از بارانند.»پشتِ دارِ قالی نشستم. دار قالیِ نیمهکاره وسط پنجدری، تنها پناهِ بیقراریهایم بود. هر گرهای که با پودِ لاکی و سرمهای روی چله میزدم، ذکری بود که برای آرامشِ جانش میخواندم. شانه را روی تارها کوبیدم؛ تق… تق… تق… صدایش شبیه تپشِ تندِ قلبی بود که هشت ماه تمام، پای رادیوی ترانزیستوریِ کوچک روی طاقچه یخ زده بود.مارشِ عملیات که از رادیو بلند میشد، دستم روی دار خشک میشد. گوینده با آن صدای پرطنین از فاو و مجنون و شلمچه میگفت، و من با هر نام، دستم را روی برآمدگیِ کوچکِ شکمم میگذاشتم. آرام در گوشِ طفلی که ندیده بود پدرش چه شانههای پهن و چه چشمهای نجیبی دارد، زمزمه میکردم: «نترس مادر… بابایت سنگر است. دارد برای فردای تو راه باز میکند.بادِ خنکِ عصرگاهی، پردهی والِ پنجدری را کنار زد.نگاهم کشیده شد به آیینهی قدیِ طاقچه؛ همانجایی که یحیی وصیت کرده بود.
زنجیرِ پلاکِ فلزیاش از گوشهی آینه آویزان بود. هر بار که نسیم میآمد، پلاک آرام به شیشهی آیینه میخورد و صدای زنگِ ریزی در اتاق میپیچید؛ انگار خودش بود که با سرانگشت به پنجره میزد و میگفت: «زینب، چای دم کردهای؟»بلند شدم. زانوهایم از نشستنِ مداوم خشک شده بود، اما قامتم را راست نگه داشتم. پیش پای مردمِ کوچه نباید خمیده راه میرفتم؛ زنِ یحیی باید صلابتِ مردش را ارث میبرد. رفتم روبهروی آیینه. پلاکِ فلزیِ خاکستری را در دست گرفتم. فلز، اولش یخ بود، اما در گرمای کفِ دستم جان گرفت.پلاک را بالا آوردم و روی گونهام گذاشتم. چشمانم را بستم.بوی دود و باروت از لابلای حلقههای زنجیرش پاک نمیشد، اما زیر آن همه سیاهی، بوی آشنای تنِ یحیی بود؛ بوی خاکِ بعد از باران، بوی مردی که وقتی پوتین میپوشید، زمین زیر پایش قرص میشد.اشک، بیصدا و داغ از گوشهی چشمم سرید و روی فلزِ پلاک چکید، اما روی لبهایم لبخند نشست.دستِ دیگرم را گذاشتم روی شکمم؛ لگدِ ریزی زد، آرام و معصوم.رو به تصویرِ خودم در آیینه و پلاکی که روی سینهام میتپید گفتم:«امروز تکان خورد یحیی… درست وقتی که برایت سورهی یس میخواندم. چشمهایش را ندیدهام، اما حتم دارم مثل خودت روشن و دریاست. خیالت راحت، همانطور که خواستی بار میآورمش. روزی که قد کشید و دستش به شاخههای درخت نارنج رسید، برایش میگویم… میگویم پدرت چطور رفت تا هیچ ابری، آفتابِ این خانه را ندزدد.»استکانِ چایِ تازهدم را ریختم. یک استکان برای خودم، یک استکان روبهروی صندلیِ خالیِ یحیی کنار پنجره، کنارِ همان قابِ عکسی که نگاهش تا تهِ هور کشیده شده بود.
غروب شده بود و آفتاب، حیاطِ آجری را به رنگِ شقایق درآورده بود. چادرم را محکمتر دور شانههایم کشیدم، رو به قبله ایستادم و گفتم:«امانتیات را خوب نگه میدارم مردِ من… سلامِ مرا به ستارههای جزیره برسان.»✍️محمدجوادتاجیک
18:41 - 23 August 2026