در شهری، قطاری بود که هر روز صبح، مردم را از محله‌های مختلف به مرکز شهر می‌برد.ثروتمند و فقیر، مذهبی و غیرمذهبی، پیر و جوان، همه در یک قطار بودند.بعضی می‌گفتند:«ما بلیت گران‌تر خریدیم، پس حق داریم پنجره را باز کنیم.»بعضی می‌گفتند:«ما بلیت ارزان‌تر خریدیم، پس حق داریم روی صندلی میخ بکوبیم.»
راننده گفت:«من می‌توانم ترمز کنم، اما نمی‌توانم پرواز دهم. اگر شما خراب کنید، همه با هم می‌افتیم.»مسافران خندیدند.تا یک روز، یکی از پنجره سنگی پرت کرد بیرون.سنگ به ریل بعدی خورد.قطار از ریل خارج شد.آن روز هیچ‌کس به مقصد نرسید.نه آن‌که پنجره شکست،نه آن‌که میخ کوبید،نه آن‌که فقط تماشا می‌کرد.
بعد از آن، گروهی تصمیم گرفتند قطار را تعمیر کنند.اما این بار یک قانون ساده گذاشتند:«هر کس پنجره‌اش را می‌شکند، باید شیشه‌اش را خودش بیاورد.»و یک قاعده‌ی دیگر:«اگر کسی آتش به قطار بزند، فقط او نمی‌سوزد.»
آن‌ها می‌دانستند بعضی‌ها خوب نیستند.می‌دانستند بعضی‌ها همیشه می‌خواند هزینه انتخاب های خود را به جامعه تحمیل کنند.اما می‌دانستند یک چیز دیگر هم هست:همه در یک قطار نشسته‌اند.ما مجبور نیستیم یکسان باشیم.اما مجبوریم بفهمیم که در یک قایق نشسته‌ایم.
20:46 - 14 September 2026

253 Views


1 Reply

Profile picture of ‌محمد مهدی🇮🇷🚩‌
@Mohammadmahdiir14 September 2026
حالا متنی که خوندید مفهومش این بود ....بیشتر مردم یک کشور آینده مشترکی دارن یعنی با اینکه فکر می کنند از دسته های مختلف جامعه هستند از طبقات مختلف ولی آینده، رفاه، آرامش جمعی مشترک دارند، چرا؟