تقریبا شیش سال پیش بود که به خاطر زمانِ نامناسبِ کلاس والیبالِ نونهالان آقای حصاریمجبور شدم کوچ کنم به کلاس والیبال بزرگسالان آقای علیاری(مکان سالن ورزشی همونجا بود اما روز ها و ساعت ها متفاوت) همون دوره ها بود که از والیبال رفتن کم کم خسته شدم، چون منه کلاس پنجمی،
میگن وقتی دانهٔ میوه شکوفه بزنه و یه جوونه سبز رنگ از دانه بیرون بیادینی اون دونه به قدری رشد کرده که میتونیم بفهمیم توانایی تبدیل شدن به یه درخت یا یه گیاه که میوه بده رو داره...
داشتم با کسایی تمرین میکردم که خودشون با ماشین خودشون تا سالن والیبال میومدن و میرفتنیه آدم کوچولو میون غول های بزرگی که وقتی اسپک میزدن زمین میلرزید و البته همراه با زمین، تن و بدن مناون موقع ها وقتی میخواستن بازی کنن، من به عنوان نخودی عقب زمین جا میگرفتم که بهم توپ نرسه و توپی باهام برخورد نکنه
بلاخره بعد از نه ماه تابستون شد و من تونستم برم سانس نونهالانِ این کلاس و چون تجربه تمرین با بزرگسال ها رو داشتم، از همون اول جزو قوی ترینای کلاس بودماینقدر از اینکه بلاخره تونستم با هم سن و سالای خودم تمرین کنم خوشحال بودم که وقتی رسیدم خونه به عنوان شیرینی، برای مامان و داداشم بستنی خریدم
پارسال بود که به خاطر بلای خانمان سوزی بم نام کنکور، مجبور شدم چهار ماه از ورزشی که هشت سال از عمرم رو به فکرش بودم به طور کامل دست بکشم و تقریبا همین موقع ها بود که به آقای علیاری پیام دادم که دوباره میخوام بیام تمرین کنم... آقای علیاری که مربی مهربونی بود قبول کرد
اما آقای ارگی که عنوان مربی بد(هم معنی با پلیس بد) کلاس رو داره، تا یک هفته من رو راه نداد تا تمرین کنماما من پافشاری کردم و بلاخره بعد از یک هفته، تونستم به تمرین برگردم... اما اینجا دیگه کلاس والیبال چهار ماه پیش نبود. خیلی از دوستانم دیگه اینجا نبودن، چهره های جدید میدیدم. بچه هایی که قبلا
توی سانس نونهالان بودن، حالا دیگه اومده بودن توی سانس نوجوانان و بچه هایی که هم دوره من بودن رفته بودن سانس بزرگسالان.اما من جا موندم، چون اون لحظاتی که اونا داشتن چرخشِ اَرِنج توی والیبال رو یاد میگرفتن، من توی کتابخونه مشغول درس خوندن(یه وقتایی هم درس نخوندن)بودم،
چون زمانی که آقای علیاری به بقیه پاسور ها پیشنهاد ورود به تیم رو داد، من نبودم تا متوجه بشم و بیشتر تمرین کنم تا منم به عنوان یکی از پاسور ها به تیم دعوت بشم... لحظه فلقِ من توی ورزشی که بهش علاقه داشتم، درگیر شَرِّ کنکور شد... این دونه نتونست جوونه بزنه ... اون شب، صبح نشد...
پارسال، دقیقا توی تاریخ امروز به مربی والیبالم پیام دادم که میخوان دوباره تمرین رو شروع کنم و این اسکرین شات اون پیامکه:)برای خوندن ادامه افاضات بنده میتونید به کانال افاضات یک روشن فیک سر بزنید و کامل بخونیدش😁https://ble.ir/efazat_e_shopedana
00:43 - 27 July 2025

1 Reactions
3809 Views