چیه هی هر جایی رو باز کنی نوشته آخرین جمعه تابستون، نمیدونم چند روز مانده به پایان فلان فصل، چند روز گذشته از این فصل، ول کن بابا دو روزِ دنیا داریم زندگی می کنیم هی شما روزشماری کن واسه گذر از فصل ها😐💔
یه مرضی هم دارم به این صورت که آشپزی میکنم و بعد از خوردن، ۱۳۸ مرتبه می پرسم "خوشمزه بود؟" همه هم باید تایید کنن.پ.ن: تایید نکنن اتفاق های خوبی نخواهد افتاد...
یه موقعیتی هم هست به این صورت که تو میدونی حالت بده و باید بری اون دفتر بخصوص رو بیاری و از حالِت بنویسی،ولی همزمان دست و دلت نمیره که دفتر رو باز کنی💔😅
نمیدونم مثلا اینطوریه که دارم چای میریزم و همزمان یه لحظه از فکر کردن به اینکه " به چه چیزها نرسیدم،آینده ام قراره چی بشه،وضعیت کشورم این وسط چی میشه، آیا روزی میرسه که مثلا قبل شاد باشم و همه اینها" قلبم مچاله میشه و دلم میخواد که جایِ مچاله شدن، ایست کنه💔