...ناگهان در یک عصرگاه اردیبهشتی ،همه خستگیهایت را روی کولت گذاشتیو میان جنگلهای مهآلود ارتفاعات ورزقان ، آرام محو شدی.که بدانند تو فداییِ آقایی ، خادم مردم..بعد از تو آقا کوهوار و ایستادهقامت ماند.دور خودش جمعمان کرد. در نمازت بغض نکرد. حواسش بود غصه نخوریم.
