🎬Episode ۷: سکوتِ قابِ کهنه [آرشیو اداره – شب همان روز ]نورِ ضعیفِ چراغقوهی مایرا، روی قفسههای پر از پرونده میلغزد. هوا سنگین و غبارآلود است. او به دنبال نام «کیان» است، اما چشمش به یک پوشهی کهنه و رنگباخته میافتد. کنجکاو، آن را بیرون میکشد.داخل پوشه، یک عکسِ سیاه و سفیدِ قدیمی است.
لبخندهای محوِ چند جوان. مایرا با دقت به چهرهها خیره میشود. ناگهان، یخ میزند. دو چهره در میان جمع، نگاهش را میخکوب میکند: مقتول و دوستش. همان چهرههایی که حالا در پروندههای اخیر، با خطی قرمز مشخص شدهاند.با دستی لرزان، عکس را برمیگرداند. زیر آن، با خطی ناخوانا و قدیمی، نوشته شده:
«آزمایش اول - موفقیتِ تلخ»مایرا نفسش را حبس میکند. «آزمایش اول»؟ این عبارت، همان است که در یادداشتهای پراکنده کیان دیده بود. اما حالا، با دیدن چهره مقتول و دوستش در این عکس، معنای شومتری پیدا میکند. این فقط یک عکس نیست؛ این شروعِ همه چیز است.صدای خشخشِ نوار کاست، سکوت را میشکند.
یک نوارِ کوچک، درست کنار عکس، روی میز رها شده. انگار کسی آن را همین چند لحظه پیش گذاشته. مایرا با تردید، دستگاه پخشِ کوچکِ همراهش را روشن میکند.صدای کیان، آرام و وهمآلود، از بلندگوی کوچک پخش میشود.کیان «بعضی وقتها، حقیقت پشتِ لبخندهای قدیمی پنهان میشه، مایرا. یادت باشه… اولین لبخند، همیشه
آغازِ یه بازیِ طولانی نیست. گاهی، پایانِ یه بازیِ دیگهست. اگه دنبالِ جوابِ واقعی هستی، برو به جایی که همه چیز از اونجا شروع شد… جایی که هنوز صدایِ فریادهاشون توی گوشِ زمان میپیچه.»مایرا شوکه به نوار و عکس خیره میماند. تصویر مقتول و دوستش، انگار در تاریکیِ آرشیو، او را به درونِ پرتگاهی میخوانند
.کیان او را مستقیم به سمتِ این دو نفر هدایت کرده بود.این «آزمایش اول»، اولین قدمِ آنها در مسیری تاریک بود که حالا، مایرا در انتهای آن ایستاده بود.ناگهان، صدایی از بیرونِ آرشیو میآید. صدای قدمهایی که نزدیک میشوند. مایرا با عجله چراغقوهاش را خاموش میکند و عکس و نوار را در جیبش میگذارد.
23:29 - 17 May 2026