ماهیتشنهسراغ چهارپایهی چوبی با آن پایههای لق و پقش رفتم.بادستهای کوچکم آن را تا پای طاقچه هول دادم و با احتیاط رویش ایستادم.بعد یواشکی دستم را تا آرنج در آکواریوم کوچکمان فرو کردم تا ماهی قرمز دوست داشتنی ام را از آن جای تنگ آزاد کنم.خواهر دوقلویم نگین، تا مرا دید.
فوری دوید، کمربند پاپیونی لباسم را کشید که مزاحم ماهی ها نشوم و گفت: «دس ازین دیوونه بازیا بردار»حیف پایم روی پایههای سست، لرزیدو ناغافل،کلبهی ظریف ماهیها همراه دستم کشیده شد،و وسط آشپزخانه فرود آمد.آه!صدای شکسته شدن قلبم همزمان با خرد شدن شیشه ها را شنیدم.مات و مبهوت نگاهم روی ماهیها قفل شد.
زبان بسته ها تند تند مثل ماه هلال میشدند و خودشان را برای قطرهای آب حیات به زار و زمین میزدند.من و خواهرم حسابی هل شدیم وبا عجله به طبقه بالا دویدیم. تا مامان را از بین گریه کنهای روضه پیدا کنیم؛اما پیدا نشد. شب بود و تاریک،بغضم ترکید.زن همسایه دستم را کنار خودش کشید
و از زیر چادرش دست روی بینی لاغرش گذاشت و گفت:« هیس!»با نگرانی و اشک و آه خبر بیخانمان شدن ماهیها را دادم.اما با خونسردی گفت:«خب بهشون آب برسون.»بعد طوری چشم غره رفت و سر چرخاند به سمت روضه خوان،که یعنی "میبینی که کار مهم تری دارم.خودتون یک جور حلش کنین."و زمزمه ذکر یاحسین ع را از سر گرفت.
در نهایت ناامیدی،آن لحظه احساس کردم صداکردن امام حسین ع یک باید لازم است.که زن همسایه آن رابه امداد ماهی ها ترجیح داد.من و نگین هم با صورتی خیس ازگریه، زیر لب به تقلید مداح، یاحسین گویان به پایین برگشتیم.نگین سریع کاسهای آب کرد و فوری و با زحمت،ماهیها را به آغوش آب رساندیم. وقتی از لابه لای خرده
شیشه ها نجات پیدا کردند.رد خون روی زمین،به ایثار کودکانهمان شهادت داد.و این شفاف ترین خاطره از ششمین سال زندگیم بود.لحظه نورانی آشنایی جدیم با نام مبارک امام حسین ع.که با اشک و خون و ایثار در هم آمیخت.سالها گذشت.دیگر پای ثابت روضههای مامان شدم و درین فضا قدکشیدم. کم کم مهر مظلوم کربلا سرتاسر
وجودم را فرا گرفت.حالا من بودم و عطش وصلش.آن زمان که هنوز صدام ملعون زنده بود.کربلا رفتن هم سخت بود.ولی این چیزها حالیم نبود.باید هرطور شده میرفتم. تا اینکه بابا آخرین روزهای عمرش در بیمارستان،دستش را در دستم گذاشت و ازمن قول گرفت نائب الزیارهاش شوم.چهلمش که رد شد هنوز هم درست نمیدانم چطور اسباب
سفرم مهیّا شد.با مادرم همراه شدم و به کربلا رسیدم.تا قبل رسیدن حس آن ماهی طالب آب را داشتم که نفسم از دوری امام به تنگ آمده بود. به هر دری می زد تا هوای حرمش را تنفس کند. الحمدلله در نهایت خوشبختی،دستان پر مهر امام ع نجاتم دادند و به روح تشنهام در دریای بیکرانشان حیات بخشیدند.
چشمم که به گنبدش افتاد؛ به یاد همان حس و حال کودکیام ؛ صورتم غرق بارانی از اشک شد.آرام زمزمه کردم:«السلام علیک یا اباعبدالله الحسین ! آقاجان ،ازت ممنونم؛ آن طفل اهل دیوانه بازی را در بازی دیوانگیَت، اهلی این درگاه کردی.»" تو ماهی🌙 و من ماهی🐠 این برکهی کاشی
01:29 - 4 February 2025