آقای امام رضا جان؛ سلام! چند مدتی است نوشتن را فراموش کرده ام و نمیدانم که چگونه آن چیزی که میخواهم را بیان کنم! سالهاست که ما را به درگاهِ خودت راه داده ای... از کودکی صحن ها و رواق های شما، عزیز ترین بخش سال من بوده است...
روزی را که در رواق امام گم شدم را خوب به خاطر دارم، همان روز بود که صحن صدفی عزیزم که آرزو دارم روزی در آنجا جان بدهم را کشف کردم... صحن بعثت زیبایت، حوضی داشت که در نظرم چونان صدفی بود که آب را مثل مروارید در خود نگه می داشت...
حالا سالها از آن روز گذشته و من بزرگ تر شده ام، اما هنوز همه ی آن چیزی را که میخواهم در صحن و سرای شما پیدا میکنم. اتفاقات مهم زندگی منهمیشه در این راه های منتهیبه ضریح طلایی تو است که رقم خورده و من، تمام شکست ها و تمام پیروزی هایم را در این بست ها به عزا و ثنا نشسته ام...
آقای من، مگر میشود بدون شما زیست کرد؟! اما پدر مهربان ما، مدتی است احوالاتی بر جان ما نشسته که نمی‌دانیم کجا آرامش کنیم... و من دوای درد را در کنار ضریح تو میبینم، میخواهم وصیت کنم که این تنِ آزرده خاطر را در خاک پاک حریم شما به زمین بسپارند اما چه کنم که اسباب زحمت فراهم نباید کرد...
پس خودت کاری کن که آنقدر ما را لایق ببینند که در کنار بارگاه تو به خاک بسپارند، گمان میکنم راهش تنها این است که شهید شوم...! مثل خیلی های دیگر که شهید شدند و در آغوش شما جای گرفتند و آقای من؛ تازه مهمان اصلیِ شما در راه است... عزیز ترین مرد زندگی من و ما حالا در کنار شما در آسمان هاست
و ما در زمین، چیزی جز دویدن به دنبال تابوت او برایمان نمانده است... و کدام تابوت؟! او خادم شما و عزیزان شما بود و حالا جانِ من، گم گشته ی حلقه ی خوشبختی ما! و می گویند که بارگاه شما است که آن پیکر پاک را در خود جای خواهد داد...
چه خوش بخت است آن زمین که هر چه معشوق های خدا هست را، در خود جای میدهد... ما را به سوی خود بخوان که دگر طاقت مان تمام شده است و جان به لب مان رسیده... آقای امام رضای عزیزم!
08:31 - 29 April 2026

6 Reactions
339 Views