دو سال پیش که داییم رحلت کرد. در مدت چند ساعت خودشون رو رسوندن مشهد.تا یک هفته شاید روزی دو ساعت میومدن با پدربزرگم که جوان از دست داده بودند صحبت میکردند تا حواسشون از غمشون پرت بشه.حالا دیشب خودشون با پسر جوانشون جام شهادت نوشیدند.امروز آینه سخت ترین روزهای زندگیمه.دنیایی که بازهم زشت تر شد